این بغض کهنه !

باز همه دارن میرن و من موندم
آقا واقعا یعنی انقد سیاه بودم؟
خاطره ی پارسال نمیره از یادم
اربعین ، همه راه افتادن پیاده ؛ سمتِ حرم
من موندم و اشکای شبانه ی سرد و غریبانه م
فقط من موندم که نشستم کنج اتاقم و زدم . . .
منِ تنها، جامونده ، یادِ تو ، زانوی غم . . .
***
امسال هم سهم من همینه و بَس
داری به روم میاری که بی لیاقتی و بَس
*** بازم امسال من و این نوحه های تکراری!
اقا راسشو بگو هیچ جایی برام نداری؟
نکنه دعاهام، التماسام، شده تکراری؟
شاید . . . منو به نوکریت قبول نداری!
خیلی سیاه و پر گناهم ، قبول ! حق داری ...
ولی تو بزرگی ، حسینی ، پسرِ زهرایی ...
اسممو بنویس که من موندم و این تنهایی
بشم زائره پیاده ت ، من و شش گوشه ت ، لحظه ای، دیداری ...
پ.ن: دوستت داره میره کربلا ؛ دلت داره از جا کنده میشه که تو هم کاش بری
درد و دل به دوستِ دیگه ت میگی من میخام برم کربلا ! بهت بگه عه من پس فردا دارم میرم ...
انقد دلت میشکنه که تو تنهایی ت قلم به دست میگیری و مینویسی
تهش میشه یک چیزی که نه شعره نه سجعه ن هیچی ... فقط اشکِ اشکِ اشکِ ... پ.ن: صبر میکنم اما حقا صبوری از تو آسان نیست ... !

/ 1 نظر / 24 بازدید
رهگذر

تاسف بسیار زیادی خوردم و دقیقا حالتون رو درک میکنم چون چنین اتفاقی برام مو به مو افتاده و حالتون رو ... امیدوارم که خودش طلب کنه. ان شاالله که قسمت بشه . نوشتتون درست توصیف حال زیباتون بود.