آه ازین آتش درون سینه ...

از قرن آنها تا قرنِ من هزاران سال فاصله است ... من آنها را خوب نمیشناسم! فقط همینقدر که به در بسته میخورم صدایشان میکنم و با مهربانی جوابم را میدهند ... من انها را خوب نمیشناسم حتی ندیدمشان ... اما با تار و پودم دوستشان دارم

بعد قرن ها ... ! حرامی ها شما از نزدیک لطف و بزرگواری شان را دیده بودید  ...شما که انها را خوب میشناختید! شما که صورتشان را دیده بودید ... چگونه توانستید نبودنشان را تاب بیاورید ؟ که خنجر کشیدید و سم خوراندید و آتش زدید ... ما از آسمان و بهشت هبوط کردیم ؛ و خدا دوباره برایمان از آنان پل زد برای برگشت ! حرامی ها یادتان باشد تک تک پل هایمان را شکستید ... آتش زدید ، زمین گیرمان کردید ! حرامی ها تک تک یتیممان کردید ... 

پ.ن: با توام ای حرام زاده ! اگر آن روز حرمت خانه ی خدا را نمیشکستی ؛ دست های علی را نمیبستی ؛ اگر گُلش را سیلی نمیزدی ... دیگر آقایم حسن جگرش پاره پاره نمیشد دیگر مولایم حسین در کربلا تشنه شهید نمیشد ... دیگر عمه زینب پیر نمیشد !دیگر تا اخره اخر همه مان خوب بودیم ... دیگر اینهمه جنگ و خون نبود ... ! اکنون من میتوانستم شب و روز چشم بدوزم به صورتِ امام زمانم ... لعنت بر تو  ؛ دنیایمان را به چه گندی کشیدی ... بر اول و آخرتان از ازل تا به ابد لعنت !

 پ.ن: امروز نوبت مولای ششم بود ...

پ.ن: میبینید؟ وقتی که بیشتر میخواهمتان از شما دور می مانم ! مادرم میگوید نروی حرم ها ! شلوغ است ! تنت میخورد به تنِ مردها ... گناهش بیشتر است ... میبینید مرا اقا ؟ رو به روی پنجره ی اتاقم که گلدسته ها معلوم است جانماز می اندازم فکر میکنم در صحنتان نشسته ام ... صدایم را میشنوید نه ؟ اشک هایم را چطور؟ چشم هایم را میبندم ؛ از مشهد میروم کربلا ... پیاده قدم میزنم در بین الحرمین ! میبینید اقا ؟ زائر پیاده تان را میبینید ؟ 

پ.ن: من همان گوشه ی صحنت جا مانده ام ! من آنِ توام ... مرا به من باز مده!

پ.ن: از  ( همینجا )  اشک بریزید !

/ 0 نظر / 36 بازدید