زندگی برای من ، همین از تو گفتن هاست ...

من بال شکسته ی زندانی در قفسِ هوا بودم که مرحمم شدی و به عشق آزادم ساختی،من همان نهالِ خزان زده و بی بار بودم که تو بهارم بخشیدی و به بارم نشاندی...من به دنبال خوشبختی که در کنارم بود و چشمانم عاجز از دیدنش،گمشده ی بی راهه های این دنیا شدم و از پا فتادمتو مرا بی جان یافتی و نفسم دادی ...مسیحای من ... وجودت تمام خوشبختی من،همه ی امیدم، مهربانترین پدر،غریب ترین حاضرِغایب از دیده بیا که خاک پایَت طوطیای این چشم های غبارآلودِ معصیت شود... بیا که بی تو هر روزمان غروب جمعه است 

بیا که تنها همین آرزو دَر دل ما مانده

وای بر مُرده ی آرزو بَر دل مانده ...

+ مینویسم که بمانم ، مینویسم تا خودم را ، خاطراتم را پس انداز کنم  
برای روزهایی که بزرگ شده ام و هنوز دلم سادگی بچگی را میخواهد ... 
رج به رج تار و پود روزهایم را اینجا بهم میبافم تا وقتی تمام شوم ...
و آخرین گره ! آنگاه یادگار بمانم برای تو :)

+ عکس ها همه زاویه ی نگاه نویسنده هستند و چیک دوربینش :)

++ اسپیکر روشن وارد شوید


برچسب‌ها: پست ثابتانه !
+ تاريخ ۱۳٩۸/۱٠/٢٩ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
این پرشین بلاگ هم اومد که نسازه ... مطالبمون رو پاک کرد ! ما هم قهر میکنیم و اسباب کشی میکنیم به جای دیگری ! خونه ی جدید برای نوشتن فقط یک مخاطب خاص داره و از تمام دنیا ما را بس اگر همون یک نفر ما را بخواند پس از همه دوستان و اشنایان و همسایگان و خوانندگان خداحافظی میکنیم :))) خدانگهدارتان
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٦/٤/۱۸ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
‎دور نباش ‎حتی همین قدر ‎که... ‎از تو، ‎تا من، ‎در یک پیراهن فاصله هست! ‎کاری نکن ‎دوستت دارم هایمان را گم کنیم! ‎دور نباش ‎در این دنیای کوچک ‎در این آغوش دنج! ‎نزدیک تر باش،از روح به جان، ‎نزدیک تر باش،از جان به تن، ‎نزدیک تر باش،از تن به من! ‎تو،خود من باش!
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٦/٤/۱٥ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
اهل سینما رفتن نیستم ! اصلا از فیلم آنهم فیلم های سینمایی ایران که صد رحمت ! خوشم نمی آید . . اما از بنده ی حقیر به شما نصیحت ! اگر فیلم محمد رسول الله را نرفته اید فی الفور با کله بروید ... لازم نیست با خودتان چیسپ و ماست و پوفک نمکی و تخمه ببرید ! تنها یک عقل اماده ی تفکر و یک عدد بطری اب معدنی همراه داشته باشید احتیاطا ! به جهت جبران کمبود اب بدنتان که مبدل به اشک و سیل مانند از چشمهاتان جاری میشود ...
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/٢۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 و من یَتَق الله یجعل له مخرجاً

 و من یتوکّل علی‌اللَّه فهو حسبه

الحمدالله که هستید ؛ چرا منت خلق بکشیم ! سایه تون مستدام ! بوث بوث 


برچسب‌ها: یک عدد ای که هعی!
+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/۱٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
باز همه دارن میرن و من موندم 
آقا واقعا یعنی انقد سیاه بودم؟
خاطره ی پارسال نمیره از یادم
اربعین ، همه راه افتادن پیاده ؛ سمتِ حرم
من موندم و اشکای شبانه ی سرد و غریبانه م
فقط من موندم که نشستم کنج اتاقم و زدم . . .
منِ تنها، جامونده ، یادِ تو ، زانوی غم . . .
***
امسال هم سهم من همینه و بَس
داری به روم میاری که بی لیاقتی و بَس
***
بازم امسال من و این نوحه های تکراری!
اقا راسشو بگو هیچ جایی برام نداری؟
نکنه دعاهام، التماسام، شده تکراری؟
شاید . . . منو به نوکریت قبول نداری!
خیلی سیاه و پر گناهم ، قبول ! حق داری ...
ولی تو بزرگی ، حسینی ، پسرِ زهرایی ...
اسممو بنویس که من موندم و این تنهایی
بشم زائره پیاده ت ، من و شش گوشه ت ، لحظه ای، دیداری ...

پ.ن: دوستت داره میره کربلا ؛ دلت داره از جا کنده میشه که تو هم کاش بری
درد و دل به دوستِ دیگه ت میگی من میخام برم کربلا ! بهت بگه عه من پس فردا دارم میرم ...
انقد دلت میشکنه که تو تنهایی ت قلم به دست میگیری و مینویسی
تهش میشه یک چیزی که نه شعره نه سجعه ن هیچی ... فقط اشکِ اشکِ اشکِ ...
پ.ن: صبر میکنم اما حقا صبوری از تو آسان نیست ... !

برچسب‌ها: جا مانده, من زنده ام به بوی تو, من لی غیرک
+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/۸ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: من با تو آرومم, خوبِ من
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/٢۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

از قرن آنها تا قرنِ من هزاران سال فاصله است ... من آنها را خوب نمیشناسم! فقط همینقدر که به در بسته میخورم صدایشان میکنم و با مهربانی جوابم را میدهند ... من انها را خوب نمیشناسم حتی ندیدمشان ... اما با تار و پودم دوستشان دارم

بعد قرن ها ... ! حرامی ها شما از نزدیک لطف و بزرگواری شان را دیده بودید  ...شما که انها را خوب میشناختید! شما که صورتشان را دیده بودید ... چگونه توانستید نبودنشان را تاب بیاورید ؟ که خنجر کشیدید و سم خوراندید و آتش زدید ... ما از آسمان و بهشت هبوط کردیم ؛ و خدا دوباره برایمان از آنان پل زد برای برگشت ! حرامی ها یادتان باشد تک تک پل هایمان را شکستید ... آتش زدید ، زمین گیرمان کردید ! حرامی ها تک تک یتیممان کردید ... 

پ.ن: با توام ای حرام زاده ! اگر آن روز حرمت خانه ی خدا را نمیشکستی ؛ دست های علی را نمیبستی ؛ اگر گُلش را سیلی نمیزدی ... دیگر آقایم حسن جگرش پاره پاره نمیشد دیگر مولایم حسین در کربلا تشنه شهید نمیشد ... دیگر عمه زینب پیر نمیشد !دیگر تا اخره اخر همه مان خوب بودیم ... دیگر اینهمه جنگ و خون نبود ... ! اکنون من میتوانستم شب و روز چشم بدوزم به صورتِ امام زمانم ... لعنت بر تو  ؛ دنیایمان را به چه گندی کشیدی ... بر اول و آخرتان از ازل تا به ابد لعنت !

 پ.ن: امروز نوبت مولای ششم بود ...

پ.ن: میبینید؟ وقتی که بیشتر میخواهمتان از شما دور می مانم ! مادرم میگوید نروی حرم ها ! شلوغ است ! تنت میخورد به تنِ مردها ... گناهش بیشتر است ... میبینید مرا اقا ؟ رو به روی پنجره ی اتاقم که گلدسته ها معلوم است جانماز می اندازم فکر میکنم در صحنتان نشسته ام ... صدایم را میشنوید نه ؟ اشک هایم را چطور؟ چشم هایم را میبندم ؛ از مشهد میروم کربلا ... پیاده قدم میزنم در بین الحرمین ! میبینید اقا ؟ زائر پیاده تان را میبینید ؟ 

پ.ن: من همان گوشه ی صحنت جا مانده ام ! من آنِ توام ... مرا به من باز مده!

پ.ن: از  ( همینجا )  اشک بریزید !


برچسب‌ها: ای مرگ بر این دنیای بی تو
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/٢۱ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

+ خداوند بیامرزد پدرِ آن اولین انسانی که برای اولین بار حالت "مهم نیست ... " به او دست داد  ... کروموزوم به کروموزوم گشت و  به ما ارث رسید ! وگرنه چگونه ازین همه "مهم " چشم میبستم و میرفتم و میگفتم : به دَرَکات !  ... 


برچسب‌ها: مهم نیست
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٩ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
ارام مینشیند یک گوشه ... دائم فکر میکند ؛ فقط نگاه میکند ، سکوت میکند ! 
اهل سر و صدا و ازین گوشه به آن گوشه پریدن نیست ... انگار که خودش را فراموش کرده باشد
فنچمان را میگویم ! تنها فنچِ غریب مانده بین چندین جفت مرغ عشق ، در یک قفس ! 
نمیدانم شاید یک بغض سنگین ؛ یک حجم انبوه خاطره گوشه نشینش کرده ! 
آنکه از جنسِ اوست نیست ، و مرغ عشق ها بر زخمش نمک میپاشند ! 
انقدر یک گوشه ارام مینشیند ، فکر میکند ، سکوت میکند 
میدانم ، عاقبت می میرد ! دق میکند ...
پ.ن: انکه جنسِ توست ... نباشد !  اندازه ی جراحی قلب باز بدون بیهوشی و بی حس کننده ، 
درد دارد ... 

+ اگر کسی فنچشونو خاست عروس کنه ما حاضریم فنچمونو به غلامی شون بقبولونیم خخخخ ! 
+تا آخرِ بی حوصلگی شعر نوشتم /هر شب که تو خوابیدی و بیدارِ تو بودم . . . 

برچسب‌ها: یک عدد ای که هعی!
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٩ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
 جایی از خواب هایم با من قرار بگذار

دستم به بیداریت که نمی رسد ...

    


برچسب‌ها: والله علیم بذات الصدور, من زنده ام به بوی تو, یک عدد ای که هعی!
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٥ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 آرزو میکنم ای کاش یک گلبول قرمز کوچک بودم

آنوقت به مغز بعضی آدمها راه میافتم  گلوکز و  اکسیژن تحویل میدادم ، آمار و اطلاعات پس میگرفتم، که ببینم توی مغز اینها چه میگذرد ؟ چه فکر میکنند ؟ اصلا با یکی از نورون هایشان دوست میشدم و همه ی فایل های ضبط شده ی توی مغزشان از هنگام تولد تا کنون را کِش میرفتم :| و با شیش کیلو تخمه مینشستم تماشا ! هر جا غیر من بود کات میکردم و میفرستادم به سطل زباله حافظه شان ! بعدش میرفتم سراغ چشم ها  ، تصویرم را قاب میکردم و نصب میکردم روی شبکیه شان ! بعد میرفتم سراغ ریه ها ، سلول های ریه شان را عادت میدادم به اکسیژنِ بودنِ خودم ! که جز در هوای من نفس نکشند ؛ به شوق عطر من بازدم را دَم کنند ...  ؛ بعدش هم از طریق عروق کرونر میرفتم اعماق قلبشان ؛ ببینم آنجا چه خبر است ... یواشکی به بهانه اکسیژن ، کمی عشق و احساس گوشه قلبشان میکاشتم ... که بزرگ و بزرگتر شود ، ریشه بدواند  ...اصلا برای همیشه در قلبشان مینشستم و در را شش قفله میکردم !

آنوقت تا اخر عمر درونشان و با انها زندگی میکردم ... 

کاش من یک گلبول قرمز کوچک بودم درون بعضی ها ... 

پ.ن:داشتم قلب و خون میخواندم حواسم پرت شد ... حالتی که بر ما برفت را "سندرم فانتزی سازی" قبل امتحان فیزیوپاتولوژی قلب گویند ! </p


برچسب‌ها: فانتزی هست که باشه, یک عدد ای که هعی!
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱۳ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

به نام خدا

خدایا!

توی «اِنّا لِله و اِنّا اِلیهِ راجعون»

«اِلیهِ راجعون» یعنی پیش خودت؛ درست است؟

پیش خودت که جهنم نمی‌شود ! می‌شود...؟

پایان

پ.ن:                 گفتی که مرا عذاب ، خواهی فرمود 

                        من در عجبم ، که در کجا خواهد بود ؟

                        آن جا که تویی ، عذاب آنجا نَبُود 

                        آن جا که تو نیستی ، کجا خواهد بود ؟


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

هنوز برایت مینویسم

شبیه پسرکی نابینا ، که هر روز برای ماهی مُرده اش

غذا می ریزد ...

 

پ.ن: قانون نانوشته ای میگوید ؛ نانوشته ها را باید گریست ... !


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

به گمانم دردم صبرم  را تیز کرده !

دارد میبُرد 

همه طاقتم را ...

+ به نام خوده خدا - خدای عزیز فهم این بنده ی کوچک از حکمت شما عاجز ! فقط خواستم به اطلاعاتان برسانم ...  اینجا یک نفر دارد تمام میشود ! بدین وسیله تقاضا میشود کاسه صبری بزرگ برایش بفرستید که با هیچ دردی لبریز نشود ، یا آن بالا برایش یک عدد جا کنار بگذارید ؛ تجملاتی اش هم نکنید ؛ قصر و بهشت و حوری و شراب هم نمیخواهد ... یک نصفه زیر انداز خشک و خالی کناره خودتان برایمان پهن کنید بس است ! خدای بزرگ حمل بر ناشکری نکنید؛ دلم گرفته است و بهتر میدانید جز شما هیچ کدام از ساکنین زمین محرم درد من نیست ... پایان 

+ادامه مطلب را اولیاء دَم (و بازدَم !) بخوانند !


برچسب‌ها: چه مدت در دنیا بودید؟, به نام خوده خودش

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
گفتا که: دلت کجاست؟  گفتم: بر او
پرسید که:او کجاست؟ گفتم :در دل ...

برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یک قسمتی در تنظیمات وبلاگ جانم هست که ریز آمار بازدید را انالیز کرده و در اختیار قرار میدهد ! خیلی جدی اش نمیگرفتم ، حتا راجبش کنجکاو هم نمیشدم ! امشب با خوده خیلی بیکارم گفتم : "کو بذار ببینم چی چیا داره اینجا ! ندونسته از دنیا نرم !" یک دفعه چشمم خورد به یک آمار خیلی جالب ! لیست کلمات کلیدی که ملت در گوگل میزنند و گوگل جان وب بنده را جهت کمک بهشان معرفی میکند ؛ توجه شما را به لیست مربوطه (!) جلب میکنم 

1- چه دعایی بخونم مهر من از دل زنم برود _ ( یا ابالفضل :| )

2- آبدومن یعنی چه؟ _ ( :| شکم ! خندق بلا ! )

3-  نه از جنس خودم نه از جنس شما _ ( از جنسه عمه من لابد؟ :| )

4- موهای جلوم کم پشت چطوری درستش کنم _ ( روز در میان تُفِ بوقلمون افریقایی بمالید :| )

5- حسرت زانو زدنت به دلش بذار _ (!)

6- هنزفری ومن _ (؟!)

7- دعا برای حرف حرف خودم باشه و بس _ ( انگار اینجا سرکتاب وازکُنی دارم من :|)

8- ( .... ) _ (یک عدد جمله بوق بوق بوقِ تریلی )

پ.ن: امیدوارم وب بنده به ایشان کمک شایان توجهی کرده باشه !

پ.ن: عنوان مطلب خطاب به موتور فهمیمِ جستجوگر گوگل میباشد !


برچسب‌ها: برو دکتر !
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

همیشه با من سر رفتن و ماندن بحث میکنند ! آنها که به من حق نمیدهند پس من که زورم بهشان نمیرسد مجبورم حق را به انها بدهم ، تا به حال سه ماه ؛ دو هفته کلاس درس و یک هفته پشت سره هم امتحان را تجربه نکرده اند ! منظورم همین مقطع خوف ناک فیزیوپاتی ست ...   ! دو امتحان در یک روز دادن میشود قانون ! فقط یک فیزیوپات میتواند معنای تنگنا ! و ذیق وقت را درک کند ! میتوان یک جور "فشار قبر در پزشکی" تعبیرش کرد ... وقت برای نفس کشیدن هم نیست چه برسد به شاندیز و تفریح ! فکر میکنند سوم دبستانم که دفتر مشق و مداد گُلی ام را بردارم و آنجا بنشینم درسم را بخوانم ! بعد متقاعد کردنشان ، تنها ماندن در خانه آن هم تا نیمه های شب ؛ عذابِ دو چندان میشود بر این فشار قبر  ... ! خیلی وقت ها آنتی شاندیز خطابم میکنند ! دفتر و کتابهایم را جمع میکنم و همراهشان میروم  به همان شاندیز همیشگی ... 

همیشه بساطم را بالای آلاچیق پهن میکنم ! بالاترین نقطه از سطح زمین که دست هیچ بنی بشری بالاخص خاهرزاده ام به دفتر و کتابهایم نرسد و جز صدای باد و بهم خوردن برگ های توت چیزی نشنوم ...از آن بالا همشان را میبینم که خوشحال نشسته اند دوره هم و میخندند ! و من این بالا با سکوت کتابهایم خلوت کرده ام ... 

لبخند میزنم با خودم میگویم خسته نشو  ... 

بخوان ؛ تا هیچ بیماری جرئت نکند لبخندشان را از تو بگیرد ... 

پ.ن: از لابه لای دل و قلوه هاشان یک عدد قلب پیدا کردم ! اتفاقا که پاتولوژی قلب میخواندم ... کمی به هم مالاندم و جراحی اش کردم ؛ قسم یاد کردند که اگر زمین را در دست راست و آسمان را در دست چپشان بگذارند به آن لب نزنند :|

پ.ن: شاید یکی از فانتزی هایم جراح قلب شدن باشد ! بزرگی میفرمود من برای زندگی در فانتزی هایم از هیچ کس اجازه نخواهم گرفت ...

+بند آمده خون ، قلب من از کار فتاده/ عشق تو گرفته است عروق کرونر را ! D-:

                 


برچسب‌ها: میتپد برای تو
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢۸ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یک نفر نیست به این اساتید ما بگوید آخر خوش انصاف ! دو روز وقت برای دو تا امتحانِ صعبِ پزشکی (در یک روز!) ، آن هم با دهنه روزه و شب های قدر ...در کدامین شکنجه خانه تاریک و توسط کدامین خونخواران بی رحم تاریخ بشریت اجرا گردیده که کنون شما این دانشجویان طلفِ بیگناه را اینگونه عذاب میدهید ... ایا تاریخ این فاجعه دردناک و ضایعه ی اَثَف عَصَف اسَف عَثف بار را هضم خواهد کرد؟

هرگز ... ! ننگ بر دل های سیاهتان باد ! 

بدین وسیله از خداوند منان ؛ اصابت مقام شامخ استادی ، به صورت عمودی به کمر مبارکتان را مسئلت دارم  :|

پ.ن : وقتی یک عالمه جزوه تا بیکران جلوی چشمانتان چیده شده اند ، دیگر سوی چشمانتان یارای خواندن نمیکند ! عقربه ی گلوکزسنج مغزتان آلارم خطر میدهد و حالتان از هر چه درس است بهم میخورد آنوقت است که به درجه ی پر فیضِ گُربه شور خوانی(!) نائل میشوید!

و تو چه میدانی گربه شور خوانی چیست ... ؟


برچسب‌ها: همش تقصیره توعه, نکه منم درس میخونم, دنبال بهانه !
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

گاهی فرشمان را با عرشش اشتباه میگیریم ! گاهی یادمان میرود ما آدمیم ... 

و بر مسند خاکی نشسته ایم نه خداوندی ! اگر نیازی به کمک ما داشت ،

دیگر چرا بگوید  والله غنی الحمید ...  ؟

خدایی و قضاوت را بگذارید برای آنکسی که از بدو تولد ثانیه به ثانیه با همه مان زندگی کرده و از رگ گردن به هر کسی نزدیک تر است ... کسی که دانای راز درون سینه هاست! او از بالا نگاهمان میکند ؛ ما تنها پیش چشممان را دیده ایم نه بیشتر !

پ.ن: گاهی با دیگران مینشینیم آشکارا و زباناً قضاوت میکنیم و "آبرو" میبریم و ... گاهی تنها با خودمان در خلوت افکارمان قضاوت میکنیم و "شخصیَت" میبریم ! 

دسته ی اول که تکلیفش معلوم است اما روی صحبتم با دسته ی دوم است ؛ که بسیار مرسوم تر است چون نه با چشم دیده می شود و  نه با گوش شنیده میشود!  هزار الله اکبر از آن لحظاتی که با خودمان 2×2 تا میکنیم! تحلیل ها میبُریم و قضاوت میدوزیم و بر تنِ ذهنیتمان میکنیم !  ! با قضاوت خود دوز (!) رفتار میکنیم ! دل میشکنیم ... !

نگذاریم ذهنمان عادت کند به قضاوت از ظاهر ؛ بزنیم پشت دستش! در دهانش فلفل بریزیم ، به تخت ببندیمَش ... که اگر تربیتش نکنیم ثمره اش دسته ی اول می شود ! قضاوت کردن را وظیفه میداند ... !

پ.ن: و امان از قضاوت های نهانِ افکاری ! آنگاه که به زبان می آیند ... 

پ.ن: پناه می آورم به تو  از قضاوت های خودپرداخته ی افکارها که کنایه ، مسخره ، شوخی ، میشود و به زبان آدمهایی می آید که حتی ثانیه ای در دنیای من زندگی نکرده اند! تیزی اش دلم را به درد می آورد  ... و اشک هایم سهم تو میشود ... !

تَهِ دِلـــ ، ـــنوشت: 

                                       صدای قلب نیست

                      صدای پای توست که در سینه ام می دوی

                                کافی‌ست خسته شوی

                                   کافی‌ست بایستی ... 

                   

از (همینجا ) بشنویــــــــــــــــــــد ! 


برچسب‌ها: من لی غیرک, در دهانش فلفل بریز, قضاوتت را قورت بده!, درگیر بارونم
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٥ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

بعضی روزها میشود که این دنیا با تمام بزرگی اش بر آدم تنگ می آید ! انگار که داستان هبوط آدم با من تکرار میشود ! من تنها و یک کره ی خاکی ...دلتنگ میشوم ... ! خسته میشوم از خودم ... ازین دنیا ! حسادت میکنم به عدم ... به نبودن ! نفهمیدن ! مادرم میگوید یا کم خونی یا ویتامین های بدنت کم شده و برایم یک B کمپلکس و مثه بچه ی آمیزاد غذا خوردن تجویز میکند ! کم خونی ام که از خون دل خوردن هایم است ... اما بر یک دلِ تنگ و یک فکر خسته هیچ ویتامینی اثر ندارد ! 

مگر B کمپلکس روزهای سخت ؛ همان آرامشِ خداوندی اش ...

با این ویتامین های رنگی پیش چشمم دیگر نه دلم تنگ میشود نه فکرم خسته، 
وقتی نگاه میکنم به همان کاغذ نصفه نیمه ی آبی که میگوید :
فکر میکنید چقدر در این دنیا ماندید؟ یک روز یا نیمی از آن ...یادم می آید که دنیا انقدر کوچک و کوتاه است !

 پ.ن : دلم ﻣــﮯ ﺧــﻮﺁﻫَــﺪ ﺁﺭاﻡ ﺻـِـﺪﺍﻳَﺖ ﮐُــﻨَــﻢ: " ﺍﻟﻠّﻬُﻤـَّ ﯾـﺎ ﺷـﺎﻫـِﺪَ ﮐُـﻞِّ ﻧـَﺠْـﻮﻯ " 

ﻭ ﺑـِـﮕـــــــــﻮﯾَــﻢ ﺗــﻮ ﺧــﻮﺩ ِ ﺁﺭاﻣـِـــــــــﺸــی ﻭ ﻣـَـﻦ ﺧــﻮﺩ ِ ﺧــﻮﺩ ِ ﺑــﯿــﻘَــﺮﺁﺭ...

برچسب‌ها: بی کمپلکس, آنمیِ فقر آرامش درونی!, یک عاشقانه آرام, والله علیم بذات الصدور
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

نمیدانم شاید چادر او فقط با من در و دل میکند !

شاید خودش اصلا صدای چادرش را نمیفهمد ... 

اصلا چرا آدمها فکر میکنند لباسها حرف نمیزنند ؟ حتما باید حفره ای به نام دهان روی هر چیزی نصب باشد تا بتواند حرف بزند ؟ حتما باید یک زبان دراز داشت برای حرف زدن؟  لباس ها با بی زبانی حرف میزنند ... ! مثلا یقه ی شیخی ، یقه ی باز ! مانتوی کوتاه ، مقنعه ی بلند ! ساپورت ! چادر مشکی ... هر کدامشان یک جور حرف میزنند ! لباسها همه تفکر و شخصیت صاحبشان را بازگو میکنند  ! و ما با ناخودآگاهمان صدای لباسها را میشنویم ! فرض کن یک روز همه ی انسانهای روز زمین قرار بگذارند و یک مدل لباس بپوشند !انگاه دیگر نمیتوانستیم تا آخوندی از کنارمان رد میشود صلواتی بلند عنایت کنیم یا به مهماندار و خلبان هواپیما خیره نشویم !  لباسها پس زمینه ی فکری مختصری از افکار و شخصیت آدمها به ما میدهند ...

رشته ی کلام از دست رفته  ، اینجاست ...

او چادرش را نمیفهمد !چادرها معمولا از حیا و عفاف بانوهایشان میگویند ! چادر او ، آبرویش را برده است ... ولی نمیفهمد !چند قلمی آرایش میکند ، چند لاخی از موهایش را به باد میدهد چند سانتی متری از آستینش را آب میکند و چادرش هم اغلب تزئین دوشش است !

چه تضاد خنده داری ... !

چادرش بارها به من گفته صاحبم دچار دوگانگی شخصیت و سستی عقیده شده ! اما او با خودش فکر میکند حتما اینطور زیبا تر و دل فریب تر است ... نمیدانم با این چادر برای خدا دلفریب است ؟!یا با این چند لاخ شوید و دست های عریان دلفریب پسران مردم !؟نمیداند هم دل خدا را زده هم سوژه خنده ی پسران شده ... لااقل چادر را زجر نده درش بیاور و راحت دلبری کن !چقدر ساده لوحانه فکر میکنند آدمها عاشق آرایش و برهنگی میشوند ...آدمها عاشق زیبایی میشوند اما نه زیبایی صورت !عاشق هوس ران نیست ! صورت را هم نمیبند ... وقتی عاشق سیرت زیبایت بشوند صورتت هم در نظرشان زیباترین خواهد بود !آدمها عاشق رفتار میشوند ، عاشق راه و رسم ، عاشق منش و اخلاق ... اسراف زیبایی برای چشم های گرسنه ، عشق آفرین نیست ... 

کاش یک نفر به دختران سرزمین من بفهماند 

این مشکیِ پارچه ای 

عشق حقیقی را 

فریاد میکشد :

یا حافظ من استحفظ 

نگاه تو مرا بی نیاز میسازد از هر نگاهی ... 

 پ.ن: چادر سیاه روی سرت مثل اینکه...آه

مهتاب میشوی وسط یک شب سیاه ...!


برچسب‌ها: من لی غیرک, حاج خانوم متفکر, بخیه !, فلامینگو!
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

دیگر به خلوت های من یک نم نمیباری

در دفتر دلتنگی ام شعری نمی کاری

 

لحن سکوتت در دلم هر روز یک جور است

قهری؟ ... نه؟ ... دلگیری؟ ... نه؟ آقا ! دوستم داری؟

 

من بی تعارف هستی ام را از شما دارم 

آقا خلاصه مطلبی ؛ فرمایشی ؛ کاری ...

 

من خوانده ام دربارتان یک خیمه ی ساده ست

جایی دارند در آن شاعر های درباری ؟

 

من و این رتبه و این منزلت ... هرگز!

اما تو و این بخشش و این مرحمت ... آری!

 

توفیق دادی یک غزل هم صحبتت باشم

از بس که گل هستی و رو دادی به هر خاری ...


برچسب‌ها: اگر خارم کنار گل نشستم, من زنده ام به بوی تو
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: نیست !, یک عاشقانه آرام
+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یعنی اگر فهم باشد 

نیازی به سخنرانی نیست ... !


برچسب‌ها: من لی غیرک
+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

در حدیثی نورانی از وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ،

"تقوا "به عنوان راه کسب روزی حلال بیان شده است.

آن حضرت در حجة الوداع فرمود:

«فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قَسَمَ الْأَرْزَاقَ بَیْنَ خَلْقِهِ حَلَالًا وَ لَمْ یَقْسِمْهَا حَرَاماً فَمَنِ اتَّقَی اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ صَبَرَ أَتَاهُ اللَّهُ بِرِزْقِهِ مِنْ حِلِّهِ وَ مَنْ هَتَکَ حِجَابَ السِّتْرِ وَ عَجَّلَ فَأَخَذَهُ مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ قُصَّ بِهِ مِنْ رِزْقِهِ الْحَلَالِ وَ حُوسِبَ عَلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛

خدای تبارک و تعالی رزق حلال را بین خلقش تقسیم کرده و آن را به طور حرام تقسیم نکرده است. پس هر کس از خدای عز و جل پروا کند و صبر نماید، خداوند رزقش را از راه حلال می دهد و هر کس پرده حرمت الهی را پاره کند و رزقش را از غیر راه حلال بگیرد، رزق حلالش را به عنوان قصاص از او خواهند گرفت [و در نتیجه، همان مقداری را که باید از حلال می خورد، از حرام می خورد و نه بیشتر] و روز قیامت بر او حساب می کنند.»

+ یکم با خودم فکر کردم ! یادم افتاد از تعقیب نماز عشاء  ! خدا قسمت کننده ی سهم و روزی "بندگان" نه ! "مخلوقات"خودشه . . . خدا کار نداره تو چی هستی و کجایی  به چه دین و رسم و آیینی ... تو هر جا که هستی در قلمرو خالق یگانه ای و خدا سهم و قسمتی رو برای تو در نظر گرفته ! چه تو بخوای باور کنی چه نه ! خدا رزاقیتش برای همه س ...خدا منزه است و از حرام چیزی رو برای بندگانش تعیین نکرده !این رزق و روزی با اسباب ها و واسطه ها  به دست انسان میرسه ... 

حالا هر چی تو سعی کنی از راه اشتباه و ناپاکی به دست بیاری از سهم حلال و پاکت کم میشه !این قانون بی شک بر پایه ی عدالت استوار است ! اینجاست که میفهمی ریز ریز کارای این دنیا رو اون دنیا چجوری برات موشکافی میکنن و در برابر حسابرسی خدا زانو میزنی و به سجده درمیای ! اینجاست که آدم از خدا و حسابرسی ش میترسه ...

برای همین خدا تو قرآن بارها به رخمون میکشه که فکر کردین برای من همه تون مثه همین؟ فک کردین من آزمایشتون نمیکنم ؟ سهم حلال بیشتر میخای به همون اندازه پاک باش  . . .

أَکْثِرُوا الِاسْتِغْفَارَ فَإِنَّهُ یَجْلِبُ الرِّزْقَ؛

زیاد استغفار کنید؛ زیرا استغفار روزی را [به سوی شما] می کشاند.»

 + حالا مسئله اینجاست   طبق این حدیث برای هر چیزی یک سهمی از روزی مشخص میشه که تو میتونی از راه حلال یا حرام به دستش بیاری ! 

سهم از هر چیزی  که فکرشو بکنی ! 

مثلن سهم از  شوخی کردن با شوهرت 100% عه ! میری با نامحرم بی ضرورت حرف زدن و شوخی ...  به همون نسبت خدا از لذت بردن از همسرت از سهمت کم میکنه ! میدونی داری قبل چلو کباب خدا بیسکوئیت میخوری ! و به همون اندازه به جای چلو کباب تو معده ت بیسکوئیت جا کردی ! به همون نسبت اشتهات کم شده !

 و این یک قانونه ! و یک عدالت ... 

اصن مگر این نیست که خدا میگه : 

الخَْبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ  وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ  أُوْلَئکَ مُبرََّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ  لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ(26)

+ من که  خُل و بیکار نیسدم که گاهی برای اوشون مینویسم ! D-: من به جای بیسکوئیت خوردن دارم خودمو برا شیشلیک خوردن اماده میکنم ! D-:  بله شیشلیک ! همون شیشلیکی که خدا برام گذاشته کنار ! و من باید "صبر " کنم ...شاید  نفهمین و مسخره بیاد به نظر ! حتی بخندین! امااین اعتقاد منه ! و اَمان از منِ معتقد ... نیشخند  

+ روابط جهت آشنا شدن؟ ( مگه همه به قصد غریبه شدن ارتباط برقرار میکنن؟ :/)

به قصد سنت ازدواج؟ النکاح سنتکم؟  بسم الله ! بیاد خاستگاری انقد حرف بزنین جونتون دُرُسطه و قالبی دربیاد از جا ! نیشخند بمیرین اصن نیشخند

روابط در یک چهارچوب اصولی و قانونمند و با هدف ! 

( مورد داشتیم پسر و دخدر گل مذهبی به اصطلاح  ! الان شیش ماهه دارن با هم حرف میزنن به قصد آشنایی الان دختره نفهمیده این پسره دوستش داره یا نه ! پسره هم نمیدونه بره خاستگاریش یا نه !نیشخند با خودشون درگیر میباشند ! عمر آدم خیلی حیف تر از اونیه که بخاید عَلاف کسی بشه  ...  )

برای اینکه طبق اصول نیست اول رابطه ی عاطفی برقرار میکنن بعد انتظار شناخت دارن! خب میسر نیست ! و اینو عمرن اگر بفهمن : |

+من دافعه ی مکرر الوقوع ! من سنگ دل ! منِ  اژدهار نیشخند ! سیب زمینی ! چیکار کنم؟ من همینم که هستم! ایدئولوژی م همینه دیگه ! شما خوبیننیشخند والاه ! زبان

+  چَن تا لَیـــــــــک داشت این صوبتای من ؟ چَن تَـــــا ؟ چن تَـــــــــــــاااااااا؟ قهقهه   حاج خانوم به این اندیشمندی اصن ! کجای دنیا ؟ اصن "دو" داره این آدم؟ (نههههه رو از ته دلت فریاد برآور ! زمین و زمان نمادین بلرزه  نیشخند ) 

+ وقتی سهمتو گذاشتی برا اونی که ماله تو نیست و اسرافش کردی ! اونموقه حسرت زندگی بقیه رو نخور به سر خدا هم غر نزن ! زیرا که خودت سهمت رو معین میکنی ... 

إِنَّ اللّهَ لاَ یغَیرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یغَیرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

 + خیلی هم مومن و خدا شناس نیستم 

 منزه و کم اشتباه هم نیستم !

ولی حس میکنم کی کجا اشتباهه و خوب و بد چیه ! 

 + گاهی باید چشماتو ببندی و پا بذاری رو دلت ... ما ایمان داریم :) مگه نه؟ 


برچسب‌ها: حاج خانوم متفکر, حاج خانوم هیتلر :|, بَم جان
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

امروز ، روز هیجان انگیزی بود ! یاد گرفتیم بخیه بزنیم - گچ بگیریم و راه هوایی باز کنیم و از خفگی نجات بدیم !موقع گچ گرفتگی و فیکس فرد سانحه دیده انقدر تبحر نشون دادم که استاد گف بسیار عالی! شما قبلا این درسو گذروندین؟ نیشخند 

گفتم :نه استاد ! اینا همه برخاسته از درونه ! زباننیشخند

موقع باز کردن راه هوایی هم انقد ضربه به این مولاژ وارد کردیم و شکمشو فشار دادیم و سی پی آر کردیم که استاد  گف تو رو خدا ولش کنین دیگه ! بسه ! خنده مولاژ مُرد :|

اما از همه مهمتر موقع بخیه زدن بود که استادمون که جوون ترین متخصص مشهده و از سر و روش نمک میپاشید ! برامون توضیح میداد که من همسن شما بودم میرفتم بیمارستان امدادی و دوخت و دوز میکردم (انگار که بیس ساله خیاطه ، بیمار هم در حکم لباس عروس :| )در نهایت هم بهمون تئوری بخیه زدنو یاد داد و گف برین رو پاچه گوسفند تمرین کنین :|من هم اومدم خونه و برا مامانم کل پروسه تعلیمی امروزمو توضیح دادم و خوابیدم ! بعد دو ساعت مامانم اومده بالا سرم !

مامان : سحر سحر پاشو !

من : چی شده مامان جان؟

مامان: پاشو پاشو  ! ببین چی خریدم !

دو تا پاچه ی گوسفند تازه ! پاشو بخیه بزن !نیشخند

من : با چشایی که دو متر و نیم پریده بیرون و با فکی که داره دور تا دور خونه مثه یوزپلنگ میدَوه !زل زدم به دسته مامانم ،یک پلاستیک با دو تا پاچه ی گوسفند تپل مپل!مامان جان منو بیدار کردی پاچه گُسپَند برات بخیه کنم ؟  

:| | | |  | | | | | | | | | | (تا بینهایت!)

مامان: عاره دیگه ! خودت گفتی استادتون گفته پاچه گوسفندو بخیه بزنین!نیشخند

من: مامان جان ، من فقط برات تعریف کردم استادمون چی گف! نگفتم که برو پاچه بخر !!!!!!  خنثی

مامان: خب پاشو حالا بخیه بزن ! ببینم چجوری بخیه میزنی !نیشخند

من : مامان جان من الان نخِ بخیه ندارم ! نیدل هَندل و پَنس  هم ندارم ! با نخ سوزن جوراب دوزی که نمیشه کوک و زیگزاگ بزنم

مامان: خب پس خودت نخاستی منم میرم پاچه ها رو میذارم تو فریزر !  (دقیقاً با همین ری اَکشِن ! نیشخند)

و من هم به خابیدنم ادامه دادم ، منتها واقعاً تا وقتی بیدار شدم فقط خواب بخیه کردن و انواع بخیه رو دیدم ! :| 

پ.ن: مامانم هیجانش از من خیلی بیشتره در این کارا ! در بک گروند یک استعداد خفیفِ جراحی داره ! فقط کافیه شما یکبار مرغ پاک کردنشو نگاه کنین ! نیشخند

پ.ن: امروز رفتیم حرم ! دعای ام داوود ... صفاش عین دعای عرفه بود ...

تجلی حَول حالنا بود برام  ...دعاهای خوب  ... برا همه مون :)

پ.ن: امروزم با یک سوتی دَرو داغاننیشخند (کل حرم رو متشنج کردیم! ) + اشترودل ! پایان یافت :)

پ.ن: خدایا نمیدونم چجوری شکرت کنم ! ... شرمنده م کردی! 


برچسب‌ها: پاچه, بخیه !, هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, امان از دل !
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱٤ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

امروز دیر رسیدم به کلاس !  امروز همان روزی بود که از بچگی انتظارش را میکشیدم امروز مثل یک دکتر واقعی سر مریض رفتن !باید شرح حال مینوشتم و معاینه کردن را یاد میگرفتم  ! همین امروز بود که مجبور شدم حال ناخوشم را پشت در بیمارستان جا بگذارم ،تمامِ خودم را فراموش کنم و با لبخند که انگار هیچ غمی در دل ندارم ،از درد های دیگری بپرسم ... !قصه ای که از ذهنم میگذشتبرعکس نگاشته شد ... ! 

در بخش هر کس بالای سر مریضی میرفت ، بیمار من اما یک خانم لاغرمبتلا به بیماری سلیاک ، که فقط پوستی چسبیده به استخوان از او مانده بود ، دیدم آنقدر ها هم که میگویند لاغر نیستم ! خودم را از او برتر ندیدم اما خدا را شکر کردم ! 

همین امروز با دیدن دختری که همسن من بود و بیماری گوارشی اش تشخیص داده نمیشد پشت پلک هایش پف کرده بود و خسته بود ، یاد خودم افتادم که صبح چقد در ایینه به پلک های پف کرده ام از خاب زیاد ، اظهار ناخشنودی کردم ! خودم را از او برتر ندیدم اما خدا را باز شکر کردم ... فهمیدم از آنچه من فکر میکنم گاهی میشود اوضاع بدتر هم باشد ... پس همیشه شکر گذار خدا باشم ! 

همین امروز بود که توانستم عشق و محبت مجسمِ پراکنده شده در هوا را با چشمانم ببینم ! بیمارستان قائم شاید به نظر عده ای بوی گند بدهد ! اما امروز من فقط هوای عاشقی را نفس کشیدم ... همکلاسی هایم همشان یک پارچه دکتر شده بودند ... با دلسوزی تمام میخواستند هیچ مریضی در این بیمارستان نباشد !اگر زورش را داشتند ، اگر خدا قطره ای از شفا و معجزه در دستانشان میگذاشت ...

بی شک هیچ مریضی در این شهر نبود ! 

و من که خودم را فراموش کرده بودم بین نگاه های پر تردید و معصوم پیر زن روستایی که استاد از او درخواست کرده بود اجازه دهد معاینه اش کند تا ما یاد بگیریم ! 

ما به او نگاه میکردیم و او به ما ...

فقط نگاه میکرد ، ته دلش چه میگذشت را نمیدانم ... فقط این را فهمیدم که عمق نگاه پیرزن به قلب همه مان نفوذ کرده بود ، یکی از همکلاسی ها بی پروا بین کلام استاد گفت اگر قصد معاینه دارید سریعتر انجام دهید حس میکنم اذیت است ... یک پیرزن روستایی با صورت آفتاب سوخته همسن مادر بزرگهامان ... حتما روزگاری برای خودش لیلی بوده و مجنون ها به اسارت زیبایی و کمال خویش میبرده ،موهایش را رو به روی آفتاب پریشان میکرده و طلایی گندم ها را بی اعتبار ...و حالا اینهمه چشم که به عنوان یک بیمار به او زل زده بود ... چشم مجنون روشن! نشسته روی یک ویلچر گهگاهی سرفه میکند ! دست و پاها و شکمش ورم کرده ، او را با تشخیص "آسیت" نگاه میکنیم ! کجاست مجنون ؟ که ببیند گیسو کمندش به چه حال نشسته است ... 

حال دلش را نمیدانم !

فقط میدانم وقتی روی تخت خوابید با معاینه دردش می آمد چشم هایش را بهم میکشید اما اخ نمیگفت  ...  تعجب کردم که چرا کلامی نمیگوید ؟!همه اش منتظر بودم آخ بگوید اما نگفت ! کارش بعد معاینه به اورژانس کشید اما آخ نگفت ... چه چیزی مانع میشد را نمیدانم ! شاید آنقدر در زندگیش درد کشیده و ساخته بود که اینها برایش ...به آخ و اوخ و شکایت عادت نداشت ، دم برنمیاورد  ... 

****

بعد کلاس قرارمان پرورشگاه بود ... هیچ چیز کم و کسر نداشتند ، هیچ چیز !جز مهر و محبت ! طفل یک دو ساله ی مادر ندیده ، وقتی برای اولین بار طعم آغوش میچشد ، دیگر از سینه ات جداشدنی نیست ... همشان با واژه و معنای پدر و مادر بیگانه بودند ... بچه های درسخوان و هنرمند و زیبا ... میدانم ته دلشان مدام میگویند ما را نخواستند ! راستی چرا ؟ آرام در گوششان باید بگویی ، خدا تو را میخاست برای خوده خودش ! همین ...و من یاد حجم انبوه تنهایی خودم افتادمو باز خودم را برتر ندیدم اما خدا را شکر کردم !و من که قرار شد برایشان معلم زیست بشوم ... 

******

در حال برگشتن بودیم ، و من در حال تفکر بودم که" امروز تمامِ خودم را کجا جا گذاشته ام که حس میکنم چیزی ازین دنیا نیستم؟! "، احساس بی وزنی !  من کجای این دنیا را گرفته ام ؟! حس میکردم میان اینهمه هیاهو گم شده ام ! خوده پر درده صبح را به یاد نمی آوردم ... فقط با خدا حرف میزدم ... یک دفعه از کیفش " یک عاشقانه ی آرام " را دراورد و به من هدیه کرد ... خوب میدانست دوست دارم بخوانمش!

همین امروز

از من چیزی باقی نمانده بود !

جز یک عاشقانه ی آرام 

میان من و خدایی که امروز مرا از من رها کرد 

و نشانم داد هر آنچه باید ... 


برچسب‌ها: یک عاشقانه آرام
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱٢ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

دیروز داشتم از دانشگا برمیگشتم که تو راه یک دختر بچه کوشولو تشنه ش بود و گریه میکرد آب میخام ! مامانشم گوشش بدهکار نبود :/ ( انقد ازین مامانای بیخیال لجم میگیره )

بچه طاقت نیاورد و نشست زمین و گریه کرد ! منم طاقت نیاوردم تشنگی و گریه شو ببینم رفتم گفتم خانم بچه آب میخاد؟ و شیشه آبمو درآوردم از تو کیفم دادم بهش !

دختر کوشولوهه یکم با حالت استیصال نگام کرد! منم :لبخند بیا عزیزم تمیزه لیوان داری برات بریزم وگرنه ماله خودت ! لبخند(تو دلم : اونجور نیگا میکنی بخدا منکه ایدز ندارم نیشخند) خلاصه شیشه آبمو دادم بهش و یک لبخند عمیق بهش زدم و اونم با خوشحالی منو نیگا میکرد و لبخند میزد !

منم راهمو ادامه دادم ....

یک هو دیدم یکی داره پشت سرم میدویه !

برگشتم دختر کوشولو هه بود

یک گل که نمیدونم از کجا کنده بود

داد دستم و یه لبخند خوشگل بهم زد! 

منم تا اومدم قربون صدقه ش برم  زود برگشت پیش مامانش ...

اَنقَدر ظوق زدم که و در پوستم خویش بالا و پایین پریدم  که اصن !

گلشو گذاشتم لای دفترم :)

+ من به فال اعتقاد ندارم زیاد ! ولی فال ابجد تا حالا گرفتین؟ واسه من که انگار داره زندگانی مو از رو میخونه :/

+  یا من عجیبم که کسی به دلم نمیشینه یا خدا تو رو خیلی دوست داره که نمیذاره تو دل من کسی غیر تو بشینه ! یا هیچکی به چشم من نمیاد ...یا تو انقد خوبی که نیومده  و نشناخته تمامِ چشم منو پر کردی ... ! عجیب نیست؟‌ 

 


برچسب‌ها: خفنِ من :), بم جان, ازینایی که نازشونو میخرن!, فوضول کُش !
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

بعد از تو

ما هیچ گاه نفهمیدیم چرا انقدر دلتنگیم

بهانه ی

هوای ابری ؟

تنهایی ؟

سختی های دنیا ؟ ...

نه 

آدمها دلتنگ به دنیا می آمدند !

بعد از تو ... 

 

+ بعد از تو زندگی ، مردگی ،  میکرد !


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, محبوب دل, مرا بگذار و بگذر, ای مرگ بر این دنیای بی تو
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

داشتم اسمتان را مینوشتم که رسیدم به پرانتزی که حس کردم ای کاش همین روزها "ج" آن کنده شود ! فقط یک "ع" بماند از (عج) .... 


+ من هَم از خودم خسته ام ... !

 

+ همین دیروز بود که زدم زانومو با اتو سوزوندم ! اونم با بخار اتو ! یک بنده انگشت از پوستم کاملا برگشت ... اولش خیلی سوخت ، اما انقد فکرم سوخت که سوزش پامو فراموش کردم

خدایا نمیخای بگی که روز قیامت منو همینجوری میخای بسوزونی؟ 

من طاقت همین یک ذره رو هم نداشتم ... 

خدایا نمیخای بگی که ازین بدتر در انتظارم هست؟ 

بعضی وقت ها از خشمت میترسم

و جز خودت 

پناهی کریم تر نمیبینم ...

از خشمت پناه میارم به مهربانی و بخشش خداوندی ت ... !

من طاقت جهنم ندارم !


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, من لی غیرک, محبوب دل, والله علیم بذات الصدور
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

من اینجا ساز مخالف میزنم 

که مرا تبعید کنند

به تو ... 


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

فقط 3 روز دیگه مونده که از دست این دفتر کتابای خشک خلاص شم ! 

و برنامه هایی که برای این یک ماه چیندم و باید به بوته ی عمل بنشانمشان ! همشون رو ریمایندر زدم :)  ... و خفنی شون به عقل جن هم نمیرسهنیشخند !

+ یهو یادم افتاد از یک خاطره ای از کیش ! که سفرنامه ی ناصر خسروعی ای که نوشتم همینجا ثبت موقته :)))))

دو سه روز بود فقط بازار بودیم  من و محمد و خاهر کوچیک تر  همانند بچه اُردکهای کنراد لورِنز ! طی پدیده نقش پذیری ! به دنبال مادرمان قطار راه میرفتیم ! بعد از طی مسافت طولانی ناگهان بر کنجی نشستم و باحالت زاری و استیصال گفتم "من دیگه نمیام ! منو تنها بذارین خوتون برین ! " (ادا مثلن نیشخند وگرنه که با خرید اونجا تنفس میکردم خخخخ)همه جویای احوال من شدند که تو را چه شده است ! گفتم : پاهام درد گرفته دیگه کفشام اذیتم میکنه ! من کفش میخام ! نمتونم راه برم اصن  ! و خب دلشون سوخت و تصمیم بر این شد برویم و برای من کفش بخریم !بنده هم رفته بودم تو نخ یک کفش راحتی ، و همه تمرکز ها معطوف شده بود به کفش من ! یک کفش انتخاب کردم و رفتم تو مغازه و یک آقای جوانی از قضا فروشنده بود ! پرسید که سایز پاتون چنده گفتم 37-38 و کفش رو داد بپوشم ...  پوشیدم و پرسید چطوره ؟

قیافه ام را مچاله کردم و گفتم نه ! هم تنگه هم که قالبش یه جوریه ! پامو میزنه ! کَجه اصن ... کمی نگاهم کرد ! بعد خیلی با ملاحظه که روحیه م دچار آسیب نشه ! گفت که خانم چَپه پاتون کردین ! این ماله پای راسته : | | | | | | |  (یا فک کرد من کفش  تا حالا پام نکردم ! یا فک کردم سَندرُمی داونی چیزی دارم مثلن ! :/ )

من : [آیکون مورد نظر در شبکه اختراع نشده عسط! ]

اهل بیته حاضر در مغازه :قهقهه

فرشتگان ناظر بر اعمالم :قهقهه

فروشنده : فک کنم بعد رفتن ما یک مدت مدیدی تو مغازه خودشو حبس کرده فقط جیغ میزده ، بلکن بتونه این واقعه رو هضم کنه !  نگران 

کفش راحتی: قهقهه

کفش ناراحتی:قهقهه

و جُملگی از خنده به در و دیوار خودشان ره کُفتند ! من هم که سُرخ شده بودم و دیگر مغزم پیامی مخابره نمی نمود !فک کنم خیلی راحتی بود ! چون تشخیص پای چپ و راستش ممکن نبود :/وگرنه که من عینقد خنگم ؟! نیشخندهمین کفش جالب رو خریدم و همانجا پایم کردم و آمدیم بیرون ! وسط بازار ناگهان خاهرم  را دیدم  که وسط بازار چسبیده است به کف زمین ! گفتمخونوک لوس بسه دیگه ! دیدم نه ! از خنده دارد به جهان باقی میپیوندد ! متوجه شدم این مارک کفش جدید اینجانب دو متر عقب تر خودم رو زمین کشان کشان با من می امده است و من نکندمش :/  یک کارتی به ابعاد ورقه A3 ! 

+ هیچی دیگه اونشب همه رو من داشتم به عالم ملکوت پیوند میدادم با کارام !

بعله دیگه گاهی مغزه آدم پنچل میکنه ... نیشخند


برچسب‌ها: اسکول درون فعال!, نازی کودکه درون!, خنگیم !, حاج خانوم متفکر
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مردی که کَنده بود در قلعه را ز جا 

وا می کند پس از تو درِ خانه را به زور ...

 

پ.ن: بعد از تو دنیا قشنگ نیست ، گریه میکنم و میترسم که بی تو زیاد زنده بمانم ...

(بحارالانوار ،جلد 43،ص 213)

پ.ن: سکانس اول : علی (ع) برای ازدواج با زهرا (س) سپرش را فروخت 

سکانس دوم: زهرا (س) خودش سپر شد برای دفاع از علی (ع) ....


برچسب‌ها: محبوب دل
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/٤ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

امروز رفتم حرم !

به لطف این خادما با این پر پری های سیخونکی شون که میکنن تو چشت تا جلوی راه وانستی مثلن!

انقد رفتم جلو جلو جلو ...

تا دستم خورد به ضریح !

برای اولین بار ! میتونم بگم قفل کرده بودم ...

+ این اولین بار ها ، وقتی که بیشتر میفهمی از قبل، خیلی خاصن ...

+ کلن امروز یه جور دیگه خوب بود !

+ به پیوست ما احاط به علمک ! شکر به خدای مهربون تقدیم میگردد :)

+ هر چی آرزوی منه ، ماله تو ... (جالبه نه؟)

+ هر چی آرزوی خوبه هم ماله تو ...

+ هر چی نخواستی بده به من اگر که زحمتتون نیست! (ضایعات شما را خریداریم! ) ...هییییی

+ نخند :|


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یک ماه ازادی رو تو خونه الان به اسارت یاد گرفتن اصول و فنون خانه داری به سر میبرم ! 気持ち のデコメ絵文字من تو عمرم معدود بار به پای اجاق گاز رفتم ! دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه و الان دارم به یک قرمه سبزی پز تبدیل میشم D-: 

+ الانم دارم با هنزفری! مرغ میپخم ! :)))) و مامانم ثانیه ای یکبار با چشمانی گرد شده میگه نسوزونیااااااا顔文字 のデコメ絵文字

+ اشپزی مگه وظیفه مرد نیست؟  気持ち のデコメ絵文字  هوم؟  整理 のデコメ絵文字 

+ یه داستانی بود که یادمه ! و همیشه سعی میکنم یادم باشه و با اون نیت اشپزی کنم

 +یکی از شاگردان آیت الله مجتهدی تعریف میکند که یک روز به اصرار بعد از کلاس درس استاد را برای نهار به منزل خودمون بردم ، بعد از یک بار غذا کشیدن از من خواست دوباره غذا بکشم ... خیلی تعجب کردم! اما چیزی نگفتم ... بعد از جمع کردن سفره طاقت نیاوردم از ایشان پرسیدم خضرت استاد ببخشید که ازتون این سوال رو میپرسم، آخه شما اهل غذا نیستید چطور دوباره غذا کشیدید؟ البته برای من باعث افتخار و خوشحالی ست ... ! استاد فرمودند سوال رو از من کردی برو جوابشو از خانومت بگیر. رفتم از همسرم پرسیدم موقع پخت غذا چه کردی؟ کمی فکر کرد و گف با وضو بودم. رفتم به ایشان گفتم خانومم با وضو بوده. فرمودند این که کار همیشگی شان است! بپرس دیگر چه کار کرده؟ رفتم پرسیدم خانومم کمی فکر کرد و گفت وقتی که داشتم غذا میپختم کمی با خودم روضه سیدالشهدا رو زمزمه کردم و قطره اشکی هم ریختم ... نزد استاد رفتم و این را گفتم لبخندی زدند و گفتند بله دلیل رفتارم این بود

پ.ن: اگر نیت کنید ثواب غذای امروز نذر یکی از ائمه شود، آنوقت هم آشپزی برایت دلنشین تر است، هم اینکه خانواده هر روز سر سفره یکی از ائمه نشسته اند :)


برچسب‌ها: بم جان, ای بابا
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

از قضای آمده و خوش آمده ! برای بعضی دانشجویان به مثال شخص شخیص بنده خانه اصلا مکان خوبی برای درس خواندن نیست ! چرا که نیم خط در میان یا پای یخچال ظهور میابند یا با موبایلشان همش یهویی عکس سلفی میگیرن ! و یا هم بچه داری میکنند یا هم منشی تلفنی میشوند یا هم همش مامانشان صدایشان میزند ! خلاصه تا اخره شب فقط موفق به خاندن همان نیم خط میشوند !

عاقلانه باشد کوله بار جمع کرده راهی کتابخانه بشوند ... !

آن هم کتابخانه ی مریض خانه ی امام رضا(ع) ! 

مکانی شیک جهت درس خواندن دانشجویان طبّ ! ( طبّ ! به قول استاد فیزیوی غددمون که به نثر تاریخ جهانگشای جوینی درس میداد :| به فارسی دری و پشتو صحبت میکرد اصن مشخص بود از تاریخ دوره ساسانیان و اینا دررفته ! :/ )

خلاصه که وارد کتابخانه میشوی و در حتما آنجا باید به فتح فلمرو بپردازی ! 

ینی یک میز شکار کنی و چن تا صندلی چوبی و پشت خم دار ! و صندلی زیر مخملی غارت کنی :| و هی چار ساعت چار ساعت صندلیاتو عوض کنی ! 

(من خداییش با توجه به وجدان بیدارم یک دونه صندلی چوبی به درد نخور بیشتر غارت نمیکنم ، میذارم جلوم ! پاهای مبارکمو مینهم روش کتابامم رو زانو و افقی درس میخونم! :)))) ( ستون مهرهام کیفوز کنه گوژپشت نتردام شم شما میای درستم کنی؟ دوث دارم اصن ! :| ) )

دانشجویان رزیدنت در ته کتابخانه لانه گزینده اند و ما دانشجویان نوشکفته در قسمت های وسط مسط ! دم در هم اکثرا ماله دانشجویان مبتلا به بیماری های خاص من جمله: آبریزش بینی / اسهال / تکرر ادرار / و اینا میباشد ! :|

در قسمت خاهران هم بلا اثتثنا ! رو هر میز یک آینه قَدی هست :/ فقط من ندارم ازین تجهیزات که اگر گوشیمو برده باشم از قسمت سلفی ش استفاده میکنمنیشخند کم نیارم!

حالا لانه گزینده ای و  داری درس میخانی یهو معده ت میگه چیزی یادت نرفته؟ مطمئن؟ بی تارف؟ و اینگونه جهت تامین گلوگز مغزی و افزایش بازده نورون های زحمت کش  ، فاجعه باز کردن یک کیک (کیس!) و آبمیوه به وقوع می انجامد !

قدرت خدا را بگردم و بگردید! که صدای بوق تریلی هیژده چرخ و غرش شیر ! چرخ ازین دو موجود برمیخیزد! ( ینی رسما به خودت میگی کوفت بخورم ایشالا من ! غلط کردم ! )

بعد که صدای چخ چخ و خرچ خرچ و فس فس  و تر تر این کیک و آبمیوه شروع شد

واز صدای هیس هیس برادران انگری بردز :/ ازونور سالن میاد !

و صدای تق تق کوبیدن به میز (حس مبصری بهشون دست میده بضیا ! ) به مفهوم خفه شو ! به صداهای فوق اضافه میشه 

باز خوبه پارتیشن بین بخش خاهران و برادرانه وگرنه من تا حالا کتک زیاد خورده بودم ازون وریا ! نیشخند  ( ینی گلوگزا رو زهره ماره نورون های من میکنن نگران )

 

+ بضیا هستن موقه درس خوندن با خودشون تکرار میکنن و از شانست تو هم جلوشون نشسته باشی و به تو زل بزنن و تکرار کنن !

و تو هی بگی چیه؟ چی میخای؟ و هی ضایه شی ...

مریض مَندن اینا ! نگاشون نکنین! :| بذارین تو حاله خودشون باشن !

+ امروز روانشناسی میخوندم ! به ابعاد شدیدی از شخصیتم دست یافتم ... 

+ وسط درس خوندن به یک نقطه زل بزنی بعد یه خاطره یادت بیاد بعد با لبخند درستو ادامه بدی جدای ازینکه بقیه فک میکنن تخته ت دچار مشکل شده :/ حس خوبیه، فقط دلتنگ میشی ... 

+ نمیتونم براتون بنویسم ! دیگه اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ! گاه گاهی به قلب سوت و کور و تاریک منم سر بزنین . . . اونجا نوشتم ، حک کردم ! 


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, من لی غیرک, کتابخونه, بریم حرم
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

عایا شب ، مایه ی آسایش نیست ؟ مثلن !

+ من همونی ام که مثه سیب زمینی کله شو میکرد زیر پتو و نیم ثانیه به مرحله ی سوم خواب میرسید ، به همون مرحله ی عمیقی که فک نکنم بنی بشری به این اعماق ار خواب دست یافته باشد ! اینقدر خوابم سنگین بود که فرق نداشت کجا خوابم و رو چی خوابیدم ! و همه حسرت این خواب های منو میخوردن که بدون هیچ دغدغه و ادعایی راحت میخوابم !

تا سوم دبیرستان راس ساعت 9  شب خواب بودم 

 ( و همیشه میگفتم آخه بقیه چجوری میتونن تا ساعت 12 بیدار باشن؟ ) و صبح هم ساعت 6 بیدار میشدم ! میرفتم رو پشت بوم خونمون که باد صبا بیاد و دعاها و آرزوهای منو ببره ...( گاهی هم جو میزدم و ورزش میکردم ! )

البته باد صبا وقتی که فرشته ها سحر رو به شب تحویل میدن میوزه ! 

اما انگار باد صبا چون دلم نشکنه ته مونده هاش اونموقه میوزید

وگرنه چرا دعاهای من مستجاب شد؟ 

ای باد سحر، تو از سر نیکوئی/ شاید که حکایتم به آن مَه گوئی/ نی، نی غلطم گرت بدو ره بودی/ پس گرد جهان دگر که را می‌جوئی/

و بابام همیشه معتقد بود که الحق و الانصاف چه اسم مناسبی برای من انتخاب کرده!

من همون سحرِ سحرخیزم که کامروا بود ! 

و الان . . . 

شدم مسئول تحویل شب به روز ! 

نه فرشته ام  نه بال دارم  ! هیچی !

یک انسانم که پُره دغدغه بوده از بچگی 

از یه جایی به بعد هم  خواب دیگه به چشم هام نیومد ! ( شبهای موسوم به دو ساعته! ) به جاش فکر خیلی به مغزم میاد ! 

خیلی بدیهی اما عمیق ! رابطه ی معکوسی یافتم بین تفکر و خواب ! 

و چه چیزی بهتر از نوشتن ؟ من از بچگی عاشق نوشتن بودم !

(دفتر خاطره ی دختر عموم که همیشه پر از خاطره های منه و یادمه قبل فوت مادربزرگم برای اینکه روحیه ش شاد شه همیشه نوشته های منو براش میخوند و اونم غش میکرد از خنده ! )

 + سعی میکنم امیدوارانه و مثبت فکر کنم ... اما رویاپردازی نه ! رویاها همیشه قشنگن  و همونی ان که میخایم ... ! عین خوشبختی ... اما واقعیت آدمو ویران میکنه !

+ خوبه  بعضی دغدغه ها رو  همیشه از گهواره تا گور بجویی ! و چقدر بهتر تَر (تاکیید میکنم تَر ! )  که یک نفر رو داشته باشی که تو و دغدغه هات رو بفهمه و بخاطر همین ها دوستت داشته باشه ...

+ یک دغدغه ای و یک سبک فکر ! که تو دوربروبرم هنوز نتونستم جاش بندازم !

نمیدونم شاید تو پست دیگه ای تفضیلش دادم . . . 

پ.ن :

 همه ی شهر خوابیدن 

من از فکره تو 

بیدارم ... 


برچسب‌ها: حاج خانوم متفکر
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: تربیت نسل, عهد, گوگولی, حواست باشه وا
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

25 بهمن 

14 اسفند ! 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

ز دست غم کجا روم؟ که دل تپد برای تو 

چو خاک من فتاده ام به زیر خاکِ پای تو . . .

 

+ در این پروسه از زندگی طعم خوش فشردگی  و لهیدگی و البته پلاسیدگی ! بین 100 واحد که در 20 روز باید بخونمشون رو دارم میچشم! درین بجبوحه یا بهبوهه یا بحبوهه یا بهبوحه ! که از تایمه دستی به آب رسانیدن هم حیفم میاد (حکم طلا رو داره چون برابری میکنه با چهار تا تست)  ، 

 برای چند دقیقه ای سرمو میذارم رو کتابم و چشامو میبندم اشکام کتابمو خیس و مچاله میکنه ... من کاریش ندارم

 همینجوری خودش میاد !

 امروز فهمیدم حالِ دلم اصلا خوب نیست !

امروز  طاقتم بریده بود 

وسط درس و کتابخونه ، جم کردم و رفتم حرم ...

تو این شهر مرحم دل شکسته غیر امام رضا(ع) کی میتونه باشه؟ 

آشوبِ آشوب رفتم و آرومِ آروم برگشتم . . . 

 

+ جای ضریح داشتم نماز زیارت میخوندم از طرفه شماها ! و کلی هم دعاتون کردم ... دست یک خانومی خورد تو سرم ! (نخندین ولی من همیشه دست و لنگ و لگد و اینا میخورم ! :))) خیلی هم خوب! ) معذرت خاهی کرد منم بهش لبخند زدم که عب نداره نمازش که تموم شد خاست براش دعا کنم و رفت ؛ منم براش دعا کردم !

حس کردم که ای کاش برا منم یکی دعا کنه !

من تنهای تنها بودم !  و ازین تنهایی م دلم شکست . . .

موقه نماز شد و رفتم که از امام رضا خداحافظی کنم جلوی ضریح یک خانم پیرزنی دنبال یکی میگشت که براش دعا بخونه یهو دست منو گرفت گف برام زیارت وارث بخون اگه کاری نداری ! یه چن دقیقه دیگه اذون میگفتن! 

براش دعا خوندم ، زیارت وارث ! خانم پیرزنه خودش حفظه حفظ بود ! از منم بهتر میخوند . . . یک لحظه تعجب کردم ! تموم که شد گفت زیارت مختصر هم بخون ! اونم خوندم . . . یهو زد زیر گریه گف میترسم ببوسمت سرما بخوری جلوی ضریح ایستاده بودیم رو کرد به ضریح گف ایشالا هر چی از خدا میخای بهت بده . . . 

اونجا مطمئن شدم که دیگه حاجتمو گرفتم !

با چه حالی رفتم و با چه حالی برگشتم . . . 

 

+ پر پر میزنم ! نه پرنده ام ! نه فرشته ! ... تو را می خواهم !


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, الغوث و الامان, من زنده ام به بوی تو
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

دلم به اندازه ی

هر روز

هر غروب

هر جمعه

امروز گرفته است . . . 

 

یاده مسجد سهله می افتم !

وقتی زمین را قسم میدادم به آرزوهایم در همین تکه از زمین  . . . 

زمین را به نام خودم سند میزدم 

و قسمش میدادم که جز من کسی را در این نقطه قبول نکن !

قول میدهی؟ زمین سکوت کرد ! اما من به زور از او قول گرفتم 

و امروز تکرار میکنم !

 

+ چقدر سخت است آدم چیزی را بخواهد و دوست داشته باشد

اما سهم او نباشد ! 

من خیلی چیزها آرزو کردم که میدانستم سهم من نیستند 

اما  هیچ گاه عادت به نا امیدی نداشته ام و ندارم . . .  !

 

+ باشد قبول ، تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی !

اما یا من بال درمی آورم  و به وصالت میرسم

یا تو از آسمان به این حوض کوچک هجرت میکنی . . .

میشود بگذاری با همین خیال زندگی کنم ؟ 

تو می توانی عاشق من باشی یا نباشی 

اما من قول میدهم جز تو کسی ماهِ من نباشد ! 


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, هیچ !
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 

قدیم ها یک کشور که طبع زیاده خواهی و قلدر بازی و من بیشتر تر میخامِش گل میکرد هزینه میپرداخت و سپاه آماده مینمود که بیا میدون ببینم کدوممون نون بیشتر خورده زورش بیشتره ! بزن و بکوب و بکش و فتح کن ...


برچسب‌ها: خنگیم !

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

به نام خدا 

اینجا مشهد است صدای جمهوری اسلامی خانه ی ما به افق ستاره* غلط کردم* ستاره مربع # ! :| 

اینجانب مورد نامبرده ی همیشه مذکور میباشم از قَدَر رفته و از قضای آمده ، با دست راستم در حال سانتریفیوژ کردن شیشه شیره خُشک ، با دست چپ در حال تعویض پوشک بچه : | با پای راست بالاخص انگشت شصتِ زحمت کشم که جا دارد تشکر ویژه ای تقدیمش کنم در حال خط کشیدن زیر نکات مهم آناتومی آبدومن (شکم! ) و با انگشتان پای چپ در حال نگاشتن (صادره!) این وقوعیات وارده میباشم

هر چه شجرنامه ی سیو شده در نورون های مغزی ام را شخم زدم متوجه نشدم کدامین گناهم مسبب این عذاب شیرین شده است!؟! 

هم اکنون در خانه با یک دستگاه فسقلی دو ساله که مادرش تایید کرده فک کن بچه خودته مادری کن براش نذار نبوده منو حس کنه : | تا برگردم !

و  در حال بالا رفتن از سر و کولَم میباشد تنها هستم (شاید باورتون نشه ولی الان از دسته مبل اومد بالا بصورت افقی دراز شد روی پاهای من و مختصات لب تاب اینجانب الان مهره چهارم کمر  L4 اوشون میباشد خخخخ )

+ فک میکردم هنرمند باشم اما نه در این حد ! مای بی بی بستن خودش یک استعداد جدا میخواهد عینک ضمیمه میکنم به ما بقی آپشن ها و افتخاراتم در رزومه ام ، نه الحق و الانصاف بچه داریم بیست هم نباشهخجالت پاس که هست نیشخند

+ چند روزی میشود به لطف این جوجو و سی دی های حسنی اش که تکه از جانش میباشد ! به پند و مکاشفتی رسیده ام ، 

 با خود میگویم حسنی حالا که  امتحانات تموم شد میای بریم حموم؟ نیشخند

+عین بچه ها باهاش بازی میکنم :)  به خودم رفده از دور هم قلقلکش بدی پهن میشه رو زمین ! نقطه ضعف خیلی ناجوانمردانه عیه ! نگران

+ دقت کردین شیر خشک چقد بد مزه س سبزمن که نخوردم اصنشم فقط بهم الهام شد یه دو قطره تبرکی اونم !نیشخند 

با همه ی کوچیکی ش وقتی لیوان آب رو خورد گف :

لَلَت بر اَزید سلام بَر اُسین شَعید 

باباش یادش داده بود تو محرم ... 

+ امان از بچه های آخر زمونی که یکیش خودم باشم ...

بچه هامونو با اعتقاداتمون تربیت کنیم نذاریم تربیتشون کنن ، ما قراره نسل به نسل تحویل بدیم تا برسه به امام زمانمون ... اون موقه اگر سر دادن ما هم شهید محسوب میشیم ... مثل اونایی که 30 سال پیش رفتن و نموندن ...

یا باید شهید شم یا مادره شهید ... 

+  آخ که چه دلم لک زده برای یک سفر راهیان نور که هیچ وقت نرفتم ... 

تنگِ گمنام هایی که خاک لایق اسمشان هم نبود ...

چقد دلم رفتن میخاهد ... دلم تحقیر شدن میخاهد در برابر عشقی که عظمتش تو را به خاک می اندازد و وجودت را خاکستر میکند ... 

دلم کربلا میخواهد  !

یک لحظه   . . . 

یک رکعت سجده ! 

افسوس

ازین هبوط تا تو راه درازی ست و پای من ناتوان تر ازین حرفها !

+ دلم یه چیزایی میخاد که به زبونم نمیاد چه برسه نوشتن و چه بهتر ... 

+ به قول یکی از همین پستهام اشک ریختنی رو باید ریخت ... 


برچسب‌ها: گوگولی, نازی کودکه درون!
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: سجع های خود درآوردندی!, برای خوده خودت :), بَم جان
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: سجع های خود درآوردندی!, برای خوده خودت :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 فردا ان شاء الله بطلبه برم حرم :)

میخام برم نرز کنم

مامانم یه دعایی بهم یاد داده که میگه هر وقت به مشکلی برمیخوره با همین از خدا میخاسته و جوابشم زود میگرفته ... 

برم نرز ادا کنم

میخام برم گدایی اصن 

حس خوب سر گذاشتن روی درای حرم به نیت اذن گدایی از شاه  ... 

 

+ یکبار بهم گف میدونی رئوف ینی چی؟

گفتم ینی خیلی مهربون ! 

گف نه ! ینی جوری مهربون که خودت نمیفهمی حاجتت چطوری درست شد و بهت داده شد .... 

گف همیشه از امام رضا بخواه با رئوفیتش جوابتو بده ... 

( هیچوقت اینو یادم نمیره ... )

 

+ آدم وقتی میره حرم برا همه دعا میکنه بعد خودش دیگه یادش میره ...  

شما نیت کنین من دعاتون میکنم اگر قابل باشم :) 


برچسب‌ها: بریم حرم, نرز, هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, محبوبِ دل
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: حاج خانوم هیتلر :|
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

خوشبختی ینی اینکه 

یک عدد دانشجوی پزشکی ترم 5 در جنگ و کشاکش با آزمون جامع علوم پایه با حالت گلاب به دیفال وجودتون اسهال و استرفاغ و دل درد و تب لرز ! که از قضا قبل امتحان این حالا در وی تشدید شده واز گلاب به در و دیفال یک دست اساسی بالا آورده ! و برود سر امتحان ایمونولوجی بنشیند و خود بداند که اگر بیُفتد یک ترم عقب مونده :/ خواهد بود پس ذکرگویان با امید الهام و وحی الهی گزینه انتخاب میکند ! 

مورد نامبرده و اینهمه خوشبختی ! همین الان یهویی ! : |

+ یکی از اشکالات اساسی  دانشکده ی به حساب تیپ یک ما ، اینست که مورچه ندارد ! یکی از اوجب واجباب  !مورچه را گرفته و به آرامی  رو برگه مینهید بعد رو هر گزینه واستاد  به اذن و فرمان الهی همان گزینه درست است!نیشخند راهکار پیشنهادی اینجانب به دانشجویان درس ناخوانده و ایضاً اسهال و استرفاغ !

+  این روزا هم میگذره ! بیداری های جغد گونه و شعر خوندنای نبصه شبی به جای درس خوندن! با تمومِ این استرس های نداشته D-: و امید پاس کردن !

چشم به هم زدنی 

این روزها هم گذشت ... 

اما گاهی بعضی روزهای ماضی

بعد از هزاران روز و شب  هم نمیگذرند ! 

ماضی که همیشه گذشته نیست

میتواند "حال" باشد

می تواند "آینده" باشد ... 

درد وقتی است که

خوب میدانی

تکرارِ همان روزهای ماضی جامانده در قلبت ، "بعید ند " ...  

خیلی بعید ... 

آنوقت  "حال" ات مرور خاطراتِ فراموش نشده ماضی ها میشود ... 

همیشه "این نیز بگذرد ها"

گذشتی نیست !

حتی بعد سالها ...  ! 

 

+مهر ماهی ام 

نشانَم میزان است 

اما به تو که میرسم

باز افراط میکنم 

"دوست داشتن" را ... 

 

+ یک عدد سجع بخور نمیر محصول از کمپانی احساسات خودم خجالت


برچسب‌ها: مهر مثل تو
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

خدایا 

خداوندا 

آن نیستم که باید 

آنَم کن ... 


پ.ن: ساعت 4 صبح و طبق معمول ...

غلط نکنم قسمت خوابِ مغزم فلج شده : |

نکنه کِرم مغزی گرفدم؟ قارچ مغزی؟ ینی میخای بگی کپک زده؟! :/  

الهی العفو ! 

پ.ن: باید بگردم بفهمم چه مرضمَندی عی عسط  

باشد که ما نیز هم مثه عادَم عیظاد بخوابیم ... ! 

+ یک عمر در این سینه غمی رازِ مَگو بود  ...

پ.ن: جالبیش اینه که یه عالمه جزوه ریخته اینجا ! و  من دلم پیش بارونیه که داره صداش میاد ... ! 

الان فقط بارونو نگاه میکنم بعد نماز صبح شروع میکنم درس خوندن ! :) 

+ تو شاهدی بر "من لی غیرک " مَن ... 

+ خدایا ، من که میدونم دعاهام از سرم هم بالاتر نمیره

ولی تو ... خودت گفتی ادعونی ، استجب لکم ...

اگر دعای من به عرشت نمیرسه

منت به سرم بذار

یه لحظه سر بزن به تنهایی چسبیده به فرشِ من 

خدای بصیرٌ بالعباد 

خدای سمیع 

من و  زمزمه های  ادعونی م  ... 

استجب لکم ... 

با تو ... 

 

 

 


برچسب‌ها: منم که , من لی غیرک, والله علیم بذات الصدور, بی قرار
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

چقدر شب اضافه می آید 

وقتی

تو 

نیستی ... 

وقتی تو نیستی ، من هم  ، تنها ترین اتفاق بی دلیل زمین ام ... 

پ.ن:http://dvdplanet.ir/files/Musics/Hadi_Farajollahi_-_Asheghoone_(Doostiha.IR).mp3

نمیدونم شعرشو دوث میداشتم :) 

+ چه خوبه با تو حاولَم ... بی تو بد میشه :)


برچسب‌ها: برای خوده خودت :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: برای خوده خودت :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
رفتن ١٨/١٠/٩٣ + بارون اومد و دستای خالی من و یقین دعای مستجاب
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 الهی دردهایی هست که نمی توان گفت

و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست ...

الهی اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت

و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمی بخشد

و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند

الهی پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست

دردهایی هست که جز تو کسی آنرا نمی گشاید

قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود

الهی تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد

تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست

و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود

الهی قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی

و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری

و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد...

الهی با این همه باکی نیست!

زیرا من همچو تویی دارم

تویی که همانندی نداری

رحمتت را هیچ مرزی نیست

ای تو خالقدعا...

" آمین"... 


پ.ن: وقتی دلت گرفت، وقتی خیلی دلت گرفت ...

وقتی دلت شکست ، وقتی خیلی دلت شکست ... 

وقتشه وضو بگیری ، بری بالای پشت بوم ، زیر آسمون خدا  ،

دو رکعت نماز بخونی و صحیفه سجادیه رو باز کنی و به آسمون خیره شی 

و انقدر بارونی شی که دیگه آدمِ قبل نباشی ... 

 

پ.ن: خدایا یک بارون میخام  ... نپرس چرا ! 


برچسب‌ها: هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, والله علیم بذات الصدور, من لی غیرک, کربلا
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: خوده خودت :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

از انتظار جامد این روزهام

ازین نشستن

ازین کُنج اتاق

ازین دفتر و کتاب تکراری 

دل گیرم ... 

 

پ.ن: از این خرده علم دلگیرم ...

پ.ن: نگاه تو ، علم مطلق است ... 


برچسب‌ها: اگر خارم کنار گل نشستم, اگر آلوده ام دل بر تو بستم, هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم, سلام حضرت دلبر

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: فوضول کُش !

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

وقت افتادن 

اگر حق انتخاب با من بود 

از بلندای برج 

شاید هم کمی بالاتر

کنار ابرها انتخابم بود 

نه از چشم سیاه تو ... 


برچسب‌ها: محبوبِ دل
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

قبل ازینکه مرحم جسم بیمارت شوی ... مرحم روحش باش... ! 

که اگر زنده ماند ، هیچگاه بیمار نخواهد شد 

و اگر زنده نماند ، زنده خواهد شد ... 

و اگر مُرد ، تو کار عبثی نکرده ای ! 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

 شاید قبلنا وقتی یه چیزی رو از خدا میخاستم اونقده بهش اصرار میکردم

و مرغم یه پا داشت ! 

مثه فلامینگو :) *وامیستادم ، 

خدا هم در نهایت بی تابی من رو میدید و یه چشمه ازون چیزی که میخاستم بهم نشون میداد که بفهمم صلاحم نیست و بی تابی نکنم !

انقد حساب شده و ظریف باهام حرف میزد که فقط چن روز سکوت میکردم و به حرفاش فک میکردم ! گاهی ازش خیلی خجالت میکشیدم ...

و اینکه من همیشه جلوی پامو از مسیر زندگیم میبینم و خدا هزار کیلومتر جلوتر ...

که نه چشمم میبینه نه عقلم قد میده !

انقد فلامینگو بودنمو و کوچیک بودن خواسته مو به رخم کشید

که ناخواسته یاد گرفتم فقط "صبر" کنم و "شکر"...

ازون روزا چشامو بستم و همه ی خودم و زندگیمو سپردم به دستش!

با هم قرار گذاشتیم ! یه قراره عادلانه ...

که من هر چی بیشتر حواسم پرت بود خدا بیشتر حواسش به من باشه!

ازون روزا بود که هیچ چیزه دنیا برای من اتفاقی نبود ...

هر اتفاقی برای من امتحان بود که خدا میخاست باهام حرف بزنه و من خوب حرفاشو میفهمیدم !

+ خدایا فقط میخاستم بگم اگه به من باشه که خواسته های فلامینگویی زیاد دارم زیاد ! هنوزم که هنوزه گاهی فلامینگو میشم ... و روی یک پام وامیستم : | 

ولی میشه به تو باشه؟ صلاحمو بده که من شر و خیرمو نمیفهمم ! راضیم به رضایتت ...

+ یه سه ماهی شایدم بیشتر میشه که بک گروند گوشیم نوشته :

و کفی بالله نصیرا ...

اصولن زیاد نمیبینمش ، اما گاهی همه نرم افزارامو میکشم یک کنار

و میشینم یک ربع بهش نگاه میکنم ...!

گذاشتمش "بک گروند" گوشیم

کاش بذاری "بک گروند" زندگیم

که وقتی خسته میشم همه دردسرامو بکشم و یک کنار و بشینم یک دل سیر نگات کنم ...

که وجوده تو برای من از همه ی این دنیا کافیه

+ خدایا با عدلت با بنده های خوبت رفتار کن ، اما با ما بَدا با فضلت ... !

 

+ اینم خیلی یهویی! :

http://www.dl1.20patogh.com/free-download/mp3/1/Music/6.18/Ehsan%20Torabi%20-%20Zendeh%20Bad%20Zendegi.mp3

حواسم پیشته ، حواست به من هست ... + بازم همونایی که تو گوشیمه ...

+ هم اکنون ساعت 7 صبح و من با کوله بارم راهی کتابخانه ام اما دلم را همینجا میگذارم ... ( خاستم مثلن جمله م عارفانه باشه D-:)


برچسب‌ها: فلامینگو!, من لی غیرک
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: اسکول درون فعال!
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۸ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: برای تو :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: برای تو, خوده خودت :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٥ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها: برای تو :)
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٤ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

پ.ن: صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم ...

 

پ.ن: http://s5.picofile.com/file/8131693950/hojat_ashrafzadeh_mah_va_mahi_320kb_www_BGH_ir.mp3.html

پ.ن: نصفه شبا که شما میخابین ما جغدا بیداریم :| [ با تلخیص از شعر اقا پلیسه] بعله ! ازین ور اونور غزل میچینیم برا دل خودومان ! برا دل خودومان غزل که نه ! ولی یک تک بیتی عی، تک مصرعی، اینا هم میسراعیم D-: (شمایم سلامت باشین (درجواب خسته نباشید احتمالی مخاطب ! بعدش ییهو اتفاقی یه آهنگ و یه حس خوب :) همانجوری ییهویی !
برچسب‌ها: مرا بگذار و بگذر, هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

هر کس روزنه ایست به سوی خداوند ،

اگر اندوهناک شود 

اگر به شدت ...

اندوهناک شود !

پ.ن: وقتی پناهی نیست جز صحن و سرای تو و همون گوشه ی تکراری ! که برای یک دل که از عالم و آدم گرفته یه دنیاست ...

پ.ن : اومدم خادم شم گفتن متعصفیم ! گفتم اخه چرا ؟ گفتن شوهر نداری! گفتم من خودم از پسش برمیام تک نفری! گفتن هنوز کوچیکی ... گفتم مگه عاشقی به سن و ساله ؟ گفتن بحث نکن برو برو وقتی بزرگ شدی بیا با ضامن ! گفتم ضامن آهو شد ... ضامن یه دختر ٢٠ ساله هم میشه ... اونا نفهمیدن دل منو شکستن ... ! و من با همین دل شکسته م همیشه میام واسه خادمی... من چوب پر ندارم ! ازین لباسام ندارم ! تذکرم نمیدم ! اونا نمیدونن من وقتی میام میگم اقا وظیفه امروزم چیه؟ اونا نمیدونن من از شاه اذن نوکری میگیرم ... من میشینم کنار پیرزنا براشون قرآن میخونم من بچه کوچولوهای زائرا رو نگه میدارم که بتونن نمازشونو جماعت بخونن ... من مهر جمع میکنم ! من کتاب دعا میدم دست مردم...

اونا نمیدونن اقا ! واسه همین دل منو شکستن ...

به جرم اینکه فقط ٢٠ سالمه و تنهام ... 

بک سال ازون روز میگذره تقریبا ! همون روزی که دعوام کردن و فرممو انداختن دور و منِ گریون که زیر باره حرف زورشون نمیرفتم شدم خادم سرخود !

پ.ن: فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم / مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم/ مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

پ.ن: دیگه نه از این دنیا چیزی میخام نه از آدماش ... نه این دنیا وفا داشت نه آدماش معرفت !

پ.ن: تو که از دل من با خبری ...

تو که حسرت همه چیزایی که آرزوشون کردم و براشون جنگیدم اما قسمت من نیستن و نبودن و نشدن با خبری

حسرت شدن که من تسلیم باشم در برابر تو

که جز رضا و صلاح تو چیزی نخوام !

که من همیشه دل شکسته صدات بزنم ... که دیگه حسرت نباشن ، شکر و صبر بشن !

بخاطر این همه که شکستم و باز به امید تو خندیدم

پ.ن: ما بی سلیقه ایم؛ تو حاجاتِ ما را بخواه! ورنه گدا، مطالبه ی آب و نان کند ... !

پ.ن: اشک ریختنی را باید ریخت !


برچسب‌ها: ای مرگ بر این دنیای بی تو, تو بیا, تو بمان
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
یه حسی هست که آشوبم میکنه نمیدونم چه حسیه انقد بغض؟ نمیدونم فقط همون حس من رو هر روز تو این شلوغی پیاذه میکشونه میکشونه میکشونه تا برسم به حرم بشینم جای همیشگی م رو به روی گنبدت ! و فقط اشک بریزم .... پ.ن: و فقط اشک بریزم ... پ.ن: بقیه ش هم بمونه بین من و تو ...
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یه چند روزیه میگن تو خودتی !

همش میرم تو فکر ...

فرق هم نداره !

چه تو بیمارستان باشم و تکیه دادم باشم به دیوار و زل زده باشم به کشوی تجهیزات استیشن پرستاری و همکلاسی م باهام با ذوق و شوق حرف بزنه و من یهو از تو فکر بیام بیرون بگم بله؟ چیزی گفتی؟

یا تو کلاس به تخته زل بزنم و همکلاسی م بهم بگه استاد چی گفت و من با حالت استیصال بگم نمیدونم اصن نشنیدم ! من فقط چشام بازه ! همین ... 

یا تو تختم ... خوابیده باشم ! هنزفری گذاشته باشم تو گوشم

به سقف زل زده !

اصن متوجه نمیشم که باتری گوشیم تموم شده و گوشیم خاموشه و من الکی هنزفری تو گوشمه...

یا مامانم که بهم میگه مگه نگفتم این کار رو انجام بدی؟و _

من : کدوم کار؟

و مامان : چرا گوش نمیکنی که بشنوی؟

من: گوش میکنم ولی نمیشنوم ! 

+ تو فکرم ، یک گوشه از صحنت میشینم با همون تسبیح دوره دستم و شال سبز رو شونه هام رو به روی دره ضریح ، ساعت ١٢ شبه ، حرم خلوت خلوت صدای نجواهای عربی دعا میاد ... و من زل زدم به ضریح ... !

+ همه وجودم شده قدم ! هر روز تو فکرم دارم پیاده روی میکنم از اتاقم تا ضریح تو

تا الان همه باید رسیده باشن بین الحرمین ...

الان وسط بین الحرمین بین دو تا گنبد هوای عاشقی رو تنفس میکنن

اما من ...

اسیره هوای پر دود و غم و دلتنگی این شهر شدم ...

من هر روز همون یک قدم رو میرم و برمیگردم ...

میرم اما نمیرسم !

درد نیست ؟

پ.ن: صلی الله علیک یا اباعبدالله ... ،

سرور ، مولا ، ارباب

تو فکرم ... پر و بالمو بریدن که پر پر بزنم برای اومدن ...

دارم دل میزنم ...


برچسب‌ها: جا مانده, ته مانده, تنها مانده !
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٢٠ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

دلم آروم و قرار نداره ،

گرفته !

خیلی گرفته ...

عموم حداقل ٣ بار در سال میره کربلا

 امشب هم عزم کربلا کرده بود

دویدم باهاش خداحافظی کنم

منو گرفت تو بغلش دستمو محکم فشار داد

پیشونی مو بوسید

گفتم خوشا به لیاقتت عمو ، خیلی دعام کن

صداش میلرزید کم کم جفتمون داشتیم گریه میکردیم

که گف چشم عمو جان ...

و از بغلش جدا شدم ...

انگار که قلبمو با خودش کند و برد و من موندم و اشک ...

پ.ن: هنوز بی قرار وداعم

خدایا دل دخترای کربلا چی کشید تو وداع با عمو عباس؟

پ.ن: به جنون میرسم ... بذار نفهمم چی کشیدن ...


برچسب‌ها: بی قرار
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
از من، جایِ خالیِ من می ماند ...
برچسب‌ها: نیست !
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()
روزا میخابم و شبا بیدارم. ! و خاصیت این کارم اینه که کتابامو جلوم پهن میکنم ولی دریغ از یه ذره تمرکز ! به همه چی فکر میکنم جز درسایی که جلومه و ازمونی که باید توش از ١٠٠ واحد درس پس بدم و غول این مرحله از زندگیمه ... پ.ن : هنوزم صبر ؟
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

من از این درد بنا نیستـــــ شکایتـــــ بکنمـ

ترسمـ این استـــــ بــــه دورے تو عادتـــــ بکنمـ

مدتے میشود از کربــــ بلا محروممـ

چه قدر چیزے نگویمــ و رعایتـــــ بکنمـ

بــــه پر پارچه اے که بــــه حسینیه زدند

گله دارمـ گله امـ را بــــه علامتـــــ بکنمـ

پسر فاطمه انگار که قهرے بامنــ

رو مگردان تو زمانے که سلامتـــــ بکنمـ

زودتر.کارے بکن که اربعین نزدیکــ استــــ

قصدمـ.این نیستـــــ بــــه کار تو.دخالتـــــ.بکنمـ

نه حرمـ رفته امـ و نه سفرے در راه استـــــ

بین زوار تو احساســــ خجالتـــــ بکنمـ

حرف حرف تو ولے راضے نشو آقاجان

بــــه رفیقمـ که حرمـ رفته حسادتـــــ بکنمـ

 

پ.ن: بازم وعده هایی که آدمو هوایی میکنه ... ! 


برچسب‌ها: زمستان 92
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٧ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

یاحسین جان. ....

جامانده های قافله ی اربعین تو.

آقا دوای درد دل خود کجا کنند؟

جا تنگ بوده است و یا ما اضافه ایم؟

مردم به چشم طعنه نگاهی به ما کنند!

باشد حسین جان،

کرب و بلا مال خوب ها

بدها بگو که عقده ی دل با چه وا کنند؟

پ.ن: آرزو ینی یک جفت پای خسته ، 40 کیلومتری کربلا ، اربعین ...

پ.ن: وقتی میگم شما خوبی و ما بد! فک میکنه تیکه می اندازی...

پ.ن: کربلا رفته ها میدانند... بعد از کربلا ؛ روضه های امام حسین حکم زهر دارد برای دل اوراق شده ی زائر اخر اینجا دیگر عباس نیست تا آرام شوی در پناه حریم امنش...


برچسب‌ها: ما, و, کربلا
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

گفته بودم چو بیایی

غَمِ دل با تو بگویم

چه بگویم غم از دل برود چون تو بیایی ... 

 

پ.ن:چیزی نمونده بگم ... فقط شکرت !

پ.ن: همه نامه هایی که براتون نوشتم جم کردم لای دفترم منتظرم بریم یه جایی رود پیدا کنم بسپارم به دست آب امانت ! میگن به دستتون میرسه و میخونین ... 

یابن الحسن مگر نه اینکه شما قبل  از انجام ، از عملمون خبر دارین؟

یابن الحسن مگر نه اینکه نبی خدا گفتند جواب نامه مثه جواب سلام واجبه؟

یابن الحسن همه اینا ینی شما همه نامه های منو خوندین ... 

و من منتظر جواب می مونم ... !


برچسب‌ها: سلام حضرت دلبر, سلام قرص قمر
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٧ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()

تو این فکرا بودم که چقد دلم برا نوشتن تنگ شده ... ! چقد دلم هوای وبمو نه ! هوای نوشتن برای شما رو کرده ... 

کاش رمز و پسوردمو میزدم و وبم میومد تا مینوشتم چقد دلتنگ و دلشکسته م!

چقد هستم ولی خسته م ... ! 

صفحه رو باز کردم و به نشانه ی عادت و مسخره کردنِ خواسته ی دلم  رمز و پسوردمو زدم که گف وبو سند زدن به نام یکی دیگه ... خب بله ! من که وب نمیخام ... بذار حلالِ یکی دیگه باشه ... 

بغض کردم !

بذار ببینم کیه که داره با اسم وب من مینویسه ... نکنه برای شما بنویسه؟! 

وبمو باز کردم 

در عین ناباوری ! سندشو زدن به نامِ من ! با اسم من ...

نمیدونم چطور شد ! من حذف موقت نکرده بودم ! حذف دائم که نباید عکس و معرفی وب هم نوشته های من بیاد ، اصن نباید با رمز و پسورد وبی ایجاد بشه! ... بَک آپ هم که نگرفته بودم ! 

خدایا ایندفه نمیگم کاش یه چیز بزرگتر ازت میخاستم! نه همینو میخاستم ... 

 

پ.ن: دلم گرفته ، به خود قول داده بودم اما ...

برایتان ننویسم چه با دلم کردند ... !

پ.ن: تمنای توام با غرور  را

از چشمانم خواندی ...

خودت دستم را گرفتی و گفتی برگرد ... !

پ.ن: الان یه جورایی تو بُهت و تشکرم ! 


برچسب‌ها: به نام خوده خودش, والله علیم بذات الصدور , ازینایی که نازشونو میخرن!, چه حس خوبیه!
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٧ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده فاطمه :) نظرات ()